امروز و اتفاقاتش
سلام علیرضایی
خوبی مهربونم؟
منم بد نیسم شکر خدا![]()
علیرضا امروز عصر
آماده شدیم که بریم بهشت مجتبی،سر خاک بابابزرگی
بیمه ماشین بابایی هم تموم شده بود خلاصه با کلی ذکر و صلوات راه افتادیم
چون سر خیابون پلیس وایساده بود ممکن بود جریمه شیم
،داداش و بابایی که جلو
بودن کمربند بستن من و مامان و آبجی فائزه عقب ؛ من و فائزه همینجوری کمربند
دست گرفتیم"نبستیم" یاد راننده سرویسمون افتادم وقتی پلیس میدید کمربند مینداخت رو
شکمش انقده با مزه بود آقاهه؛
خلاصه بابایی گازشو گرف حواسشون نشد،من پوکیده
بودم از خنده.
وای علیرضا وقتی رفتیم سرخاک بابابزرگی کلی دلم گرف! چهره مهربون
و بامزش می اومد جلو چشام
،بد ما میوه برده بودیم و گل بابایی هم قرآن خوند براش
بدشم زن عمو اینا اومدن،یه خورده وایسادیم فاتحه خوندیم و رفتیم سر خاک دختر خاله
و شوهرش وای خدا به روز هیچکس نیاره مرگ جوون خاله مریم و بتول و مامان بزرگی
هم بودن ،بمیرم الهی خالم هیچی ازش نمونده یه جوری دس میکشید روی قبر دختر
جوونش و دامادش و گریه میکرد انگار که تازه از دنیا رفتن خیلی غصم شد؛علیرضا
تمام مواش سفید شده ! یه خوردم اونجا نشستیم و بابا قرآن خوند براشون ، بدشم
پاشدیم که بریم بابا بیمه ماشینشو درس کنه تو راه
بنزین زدیم و همینجور که داشتیم میرفتیم یهو چن تا خانم
میخواسن از
خیابون رد شن بابا ترمز کرد یهو ترررررر ماشین خاموش شد وسط خیابون
عاقا خیابون شلووووغ من فوری گفتم: ای وای اَلاااا خاموش شــــــد
حالا چیکار کنیم؟؟
داداشمم نشسته بود جلو همش بابا رو دسپاچه میکرد،خلاصه انقد گفتیم یا حضرت
عباس
روشن شه آبرومون رف!
من همش به این فک میکردم که حالا باید جلو ملت
وسط خیابون شلووووغ ماشینو هول بدیم!!
خلاصه روشن شد خدا به روز هیچ
مومن و مسلمونی نیاره به حق حضرت علی که واقعا استرس آوره و آبرو بر
دیه راه افتادیم رفتیم دیدم در نمایندگیم بسته هس کلی بابا کفری شد که ملتو سرکار گذاشتن
دیه حرکت کردیم به سمت خونه تو راهم بابا برامون بستنی خرید
، دستت درد نکنه
بابایی خودم
،اینجام میخواسیم تخت جاشو عوض کنیم "تخت آهنی سنگیناااا"
ینی علیرضا
با اینکه دو تیکه استخونم همچین زورم زیاد بود
بدشم مامان گف:فریده زورتم زیاد بوده ها
من در اون لحظه:
اینم از کارای امروزمون ..... شکرت خدا امروز خوب بود،شکر.
خو دیه دوست دالم عجقم
، مواظب خودت باش بوووووووس
+انقد بدم میاد از این دخترایی که تو قبرستونم آرایش میکنن خفن
،اصن با یه تیپایی میان
که به قول یکی از رفقا انگاری تازه ازآرایشگاه میخوان برن آتلیه!! رعایت کنین ، حرمت نگه دارین.
می دانــم تا پلکــــ به هم بزنـم
می آیی ؛ با انـــار و آینـــه دردستـــــ هایتــــــ !!
.
به قول ِ فروغ :
" من خوابــــــ دیده ام "





تا منو دید عصبی تر شد و اومد سیم کامپیوترو کشید و خاموش شد
؛همینجور غر میزد که چرا تن پرورم
و دس به هیچی نمیزنم
بین غرغراش میگف:فک کردی خانواده زینب میان تورو بگیرن؟؟
اونا همچینن و همچین "منظورش این بود که
کورم؟؟ کچلم؟؟ خل و چلم؟؟ خانواده درس و حسابی ندارم؟؟ قیافه ندارم؟؟ اخلاق
همه آرزوشونه که من بشم عروسشون اونوقت....





شناسنامه من چون عکس دار نبود کارت
دیده بودن حالا حالاها باید منتظر باشن



