سلااااااااام دوستاي گل خودم
خوفين؟
امروز عصر نوبت MRI داشتم جهرم....
انقد ميترسيدم كه فقط خدا ميدونست.....
وقتي نوبتم شد همين كه دستگاهه ديدم نزديك بود قلبم وايسه....
گفتم الان خفه ميشم...به خانومه گفتم برو به مامانم بگو بياد ميترسم...
اولش قبول نميكرد همين كه ديد ميخواد اشكم در بياد رفت به مامانم گفت اومد پيشم
صداي دستگاهه از خود دستگاهه ترسناكتر بود....چشمامو بستم تا اون لحظات ترسناك رو
نبينم....يه كوچولو كه چشمم باز ميكردم ميديدم تويه يه استوانه هستم سريع چشامو ميبستم
ولي اون شلواري كه پوشيده بودم خيلي خنده دار بود فك كن منه لاغر يه چيزي شبيه به شلوار
آبي گشاااااااد پوشيده بودم كلي خنده دار شده بودم....خودم كه پوكيده بودم از خنده....
ولي يه ضد حال خوردم همينه كه ميخواستم رو دستگاهه بخوابم زنه پرسيد حامله نيستي؟!!!!!
يني چاره نداشتم تك تك موهاشو باموچين از ريشه بكنم !!!!! گفتم:نخيييييير....
رو چه حسابي ايي حرفو زد خدا ميدونه....ولي حالا كافيه به مامانم بگم كه چرا ايي سوالو پرسيد
سريع ميگه به خاطر ابروهاي هشتيته!!!! خب به من چه دوره قديم نيس كه....خداوكيلي ميخواسم
همونجا لهش كنم....كفارات!!!!!!!!